با هیجان حرف میزدیم .. با هیجان عمل میکردیم.. فکر میکردیم این دیگه خودشه.. همون سید سفیر صلح و ازادی.. این همونه که همه چی رو دگر گون میکنه.. باید همه با هم باشیم.. باید همه به خاتمی رای بدیم.. ولوله کل دانشکده رو برداشته بود.. الهیاتیا بیشتر از همیشه بامون چپ شده بودن ولی اصلا مهم نبود.. اونا همیشه بخون هنریا تشنه بودن… باید کار خودمونو میکردیم.. هرجوری که میشد تبلیغات برای خاتمی.. جوکای انتخاباتی رو خودمون میگفتیم.. مینویسم خاتمی میخوانیم ناطق نوری !!!
چقدر همه همدل بودیم.. چقدر همه با اشتیاق مطمئن از هدفمون بهم لبخند میردیم.. چقدر همه مطمئن بودیم که خاتمی همه رای ها رو جمع میکنه.. هرکی میخواست حرفی از ناطق بزنه چنان براش حرف از چنین و چنان سید میزدیم که طرف کوتاه میومد..
شناسنامه ای که باکره مونده بود رو بردیم و مهر زدند توش و اسم سیدمونو نوشتیم و انداختیم تو صندوق.. شمارش آرا شروع شد لحظه بلحظه گوش میکردیم.. تو دانشکده چه غوغایی شد چقدر شیرینی چقدر شور و هیجان.. و سید ما آمد !!! ولی نه اون سیدی که انتظار میرفت..
بقیه میگفتن تقصیر خودش نیست.. نمیذارند که کاری کنه.. این شد دلیل؟
سری دوم دیگه برای رای نرفتم. مهم هم نبود.. حس میکردم بازی خوردم .. من و خیلیای دیگه که سری اول با چه شور و هیجانی به سیدمون رای داده بودیم..
و سری سوم هم که…فقط یادمه روز نزدیک انتخابات نزدیک بود یکی از جوگیرای هوادار رفسنجـــ انی رو جلوی پایتخت با ماشین له کنم !!! و باز هم شناسنامه مون با همون یه مهرش موند سر جاش..
و حالا…امسال هم قصد رای نداشتم.. چرا که هیچ کدوم از افراد داوطلب کسی نبودند که من بشون اعتقادی داشته باشم..
خوب این بابا و محمــــ ود جان که اصلا قابل تامل هم نبودن برام. میموندن سید جدید و مهدی خان..
ولی یکی از دوستان که ارادت خاصی بش دادم مطالبی مینوشت که مجبورم کرد اول به رای دادن فکر کنم و بعد هم دور از تعصب و تب سبز همه گیر که ورژنی از تب سال۷۶ هست بشینم سید و مهدی خان رو بذارم رو کفه ی ترازو و ببینم کدوم طرف میچربه..
خوب باید بگم با خوندن و خوندن و خوندن .. و تحقیق و این ور اون ور کردن فیلمها و لینک ها و سوابق در کمال تعجب منی که آخوند جماعت رو قبول ندارم دیدم کفه ی ترازوی مهدی خان حسابی میچربه…
سید جدید نا امیدم کرد..سید جدید با حرفاش نشون داد یه نمونه ی مدرن از دکتر خودمونه.. سید جدید هنوزم حتی خیلی از مواضع خودشو مشخص نکرده.. سید جدید و تب سبزش منو یاد جوونی خودم تو اون اولین حضور خاتمی میندازه.. و همسرش .. این خانومی که الان همه به عنوان هنرمند روشنفکری که لیاقت بانوی اول کشور بودن رو داره ازش صحبت میکنن .. یادشون رفته این خانوم بسیجی چه داستانایی که پیاده نکرد.
و الان اطرافم رو که نگاه میکنم فقط و فقط یه موج سبز میبینم.. یه همراهی مثل بقیه ی وقتایی که ملت با هم همراه میشن.. همین و بس.. مثل وقتی که نیم استرالیا رو بردیم و حتی غیر فوتبالیها هم تو خیابون میرقصیدن.. چرا که بهشون فرصت هیجان و شادی داده شده بود..
و من برای تغییر به کروبی رای میدهم .. هرچند که میان این موج سبز احاطه شده ام.. هرچند که بسیاری از دوستانم.. عزیزانم.. و عزیزترینم با من مخالفند…و در عین حال خوشحالم که با وجود این مخالفین… دوستان بی تعصبم مشغول بررسی این ترازو شدند و به نتایج دور از تعصب دست یافتند..
تلاشی برای برگردوندن نظر کسی ندارم…فقط میخوام تو این فرصت کوتاه بیشــتر ببینید..بازتر ببینید…بی تعصب تر ببینید…
پ.ن. سرماخوردگی شدید توان بیشتر نوشتن رو برام نذاشته. هرچند توان هم داشتم مثل همیشه سعی میکردم کوتاه بنویسم و در عین حال مطلب رو برسونم..