بایگانیِ می, 2009

تب سبـــز !!!!

می 31, 2009

با هیجان حرف میزدیم .. با هیجان عمل میکردیم.. فکر میکردیم این دیگه خودشه.. همون سید سفیر صلح و ازادی.. این همونه که همه چی رو دگر گون میکنه.. باید همه با هم باشیم.. باید همه به خاتمی رای بدیم.. ولوله کل دانشکده رو برداشته بود.. الهیاتیا بیشتر از همیشه بامون چپ شده بودن ولی اصلا مهم نبود.. اونا همیشه بخون هنریا تشنه بودن… باید کار خودمونو میکردیم.. هرجوری که میشد تبلیغات برای خاتمی.. جوکای انتخاباتی رو خودمون میگفتیم.. مینویسم خاتمی میخوانیم ناطق نوری !!!

چقدر همه همدل بودیم.. چقدر همه با اشتیاق مطمئن از هدفمون بهم لبخند میردیم.. چقدر همه مطمئن بودیم که خاتمی همه رای ها رو جمع میکنه.. هرکی میخواست حرفی از ناطق بزنه چنان براش حرف از چنین و چنان سید میزدیم که طرف کوتاه میومد..

شناسنامه ای که باکره مونده بود رو بردیم و مهر زدند توش و اسم سیدمونو نوشتیم و انداختیم تو صندوق.. شمارش آرا شروع شد لحظه بلحظه گوش میکردیم.. تو دانشکده چه غوغایی شد چقدر شیرینی چقدر شور و هیجان.. و سید ما آمد !!! ولی نه اون سیدی که انتظار میرفت..

بقیه میگفتن تقصیر خودش نیست.. نمیذارند که کاری کنه.. این شد دلیل؟

سری دوم دیگه برای رای نرفتم. مهم هم نبود.. حس میکردم بازی خوردم .. من و خیلیای دیگه که سری اول با چه شور و هیجانی به سیدمون رای داده بودیم..

و سری سوم هم که…فقط یادمه روز نزدیک انتخابات نزدیک بود یکی از جوگیرای هوادار رفسنجـــ انی رو جلوی پایتخت با ماشین له کنم !!! و باز هم شناسنامه مون با همون یه مهرش موند سر جاش..

و حالا…امسال هم قصد رای نداشتم.. چرا که هیچ کدوم از افراد داوطلب کسی نبودند که من بشون اعتقادی داشته باشم..

خوب این بابا و محمــــ ود جان که اصلا قابل تامل هم نبودن برام. میموندن سید جدید و مهدی خان..

ولی یکی از دوستان که ارادت خاصی بش دادم مطالبی مینوشت که مجبورم کرد اول به رای دادن فکر کنم و بعد هم دور از تعصب و تب سبز همه گیر که ورژنی از تب سال۷۶ هست بشینم سید و مهدی خان رو بذارم رو کفه ی ترازو و ببینم کدوم طرف میچربه..

خوب باید بگم با خوندن و خوندن و خوندن .. و تحقیق و این ور اون ور کردن فیلمها و لینک ها و سوابق در کمال تعجب منی که آخوند جماعت رو قبول ندارم دیدم کفه ی ترازوی مهدی خان حسابی میچربه…

سید جدید نا امیدم کرد..سید جدید با حرفاش نشون داد یه نمونه ی مدرن از دکتر خودمونه.. سید جدید هنوزم حتی خیلی از مواضع خودشو مشخص نکرده.. سید جدید و تب سبزش منو یاد جوونی خودم تو اون اولین حضور خاتمی میندازه.. و همسرش .. این خانومی که الان همه به عنوان هنرمند روشنفکری که لیاقت بانوی اول کشور بودن رو داره ازش صحبت میکنن .. یادشون رفته این خانوم بسیجی چه داستانایی که پیاده نکرد.

و الان اطرافم رو که نگاه میکنم فقط و فقط یه موج سبز میبینم.. یه همراهی مثل بقیه ی وقتایی که ملت با هم همراه میشن.. همین و بس.. مثل وقتی که نیم استرالیا رو بردیم و حتی غیر فوتبالیها هم تو خیابون میرقصیدن.. چرا که بهشون فرصت هیجان و شادی داده شده بود..

و من برای تغییر به کروبی رای میدهم .. هرچند که میان این موج سبز احاطه شده ام.. هرچند که بسیاری از دوستانم.. عزیزانم.. و عزیزترینم با من مخالفند…و در عین حال خوشحالم که با وجود این مخالفین… دوستان بی تعصبم مشغول بررسی این ترازو شدند و به نتایج دور از تعصب دست یافتند..

تلاشی برای برگردوندن نظر کسی ندارم…فقط میخوام تو این فرصت کوتاه بیشــتر ببینید..بازتر ببینید…بی تعصب تر ببینید…

پ.ن. سرماخوردگی شدید توان بیشتر نوشتن رو برام نذاشته. هرچند توان هم داشتم مثل همیشه سعی میکردم کوتاه بنویسم و در عین حال مطلب رو برسونم..

مگه ما تو ایران همجنـــــســ گرا هم داریم؟

می 31, 2009

پیش نوشت:خوب این مطلب رو خیلی وقت بود میخواستم بنویسم اما هم خوندن این پست بیسکوئیت سبز هم این پست آست کاوه خان اولیاء هلم داد…

متن نوشت: یه اخلاق مزخرف ایرانی جماعت اینه که فضولی میکنه تو کار همه.. به همه چی کار داره.. اینکه الان کی اومد تو خونه ی همسایه؟ کی رفت؟

این ماشینه مال کیه؟ اینا که دسته گل بدست اومدن اینجا .. اومدن خواستگاری؟ یا دیدنی؟ اگه خواستگاری واسه اولی یا دومی؟

این اقاهه وایساده پنجره ی کدوم خونه رو نگاه میکنه لبخند میزنه؟ اون خانومه که ماشینشو پارک میکنه اینجا با کدوم واحد کار داره؟ اون دختره که رفت تو خونه اقای مجرد ساختمونمون چرا هنوز برنگشته بیرون؟و …و…و…

از همه ی اینا بدتر اون قسمتشه که بعد از فضولی به خباثت تبدیل میشه. یعنی نه تنها فضولی میکنن ! بلکه از سر بیکاری و اون ذات خراب درون تا یه اتیشی هم نسوزونن انگار اتیش تو دل خودشون اروم نمیشه..

وقتی تو یه خونه یه دختر یا زن بصورت مجردی زندگی میکنه همه نگاها فقط رو واحد مسکونی اون خانوم زوم میشه.. که کی میاد و کی میره.. و البته اگر دخترا و خانوما بیان برن خیالی نیست ولی وای به وقتی که یه جنس مذکر بیاد بره. حالا کار ندارن این برادر بود عمو بود دوس پسر بود تعمیرکار بود.. همین که مذکر تو این خونه میاد میره یعنی این خونه خونه ی فسق و فجوره و کارای بی ناموسی داره توش انجام میشه. و همه هم یادشون میفته که حتـــــــــــــــما باید ۱۱۰ رو در جریان بذارن تا بیان این خانومو بگیرن ببرن به سزای عملش برسونن.

بابا جان اولا که این خانوم هر کاری میکنه تو خونه خودشه نیومده مهمونشو بیاره تو خونه ی شماها پذیرایی کنه که… بعدشم مگه شما میدونین پشت دیوار چه اتفاقی میفته که به این راحتی هزار تا برچسب رو یه نفر ادم میچسبونین. و گیریم همون فسق و فجور و بی ناموسی باشه. شما رو که تو قبرش نمیخوابونن که اینجوری جلز ولز میکنین ضمن اینکه باز هم تو حریم خونه ی خودشه هر چی هست..( همون که از اول گفتم یعنی :: ) )

من به این نتیجه رسیبدم که این ادما چون خودشون دلشون میخواد همچین شرایط رو داشته باشن و ندارن با بدجنسی و خباثت چوب میذارن لا چرخ بقیه..وگرنه چرا یه ادم باید بشینه زاغ سیاه اقا یا خانوم مجرد همسایه رو چوب بزنه؟

حتی اگر از دید اســــ لامی هم بخوایم به این قضیه نگاه کنیم باز هم به خباثت ایرانی جماعت پی میبریم.. مگه نه که خداوند ستارالعیوبه؟ آخه توی بنده اش چکاره ای که میخوای ابروی داشته یا نداشته ی یه نفرو ببری؟ مگه خودش نگفته نکن این کارو؟ جالبه که همه ی این خباثت ها هم در لفافه ی همین اســ ـلام انجام میگیره.. به نام دیـــ ن و به کام خنک شدن دلشون..

حالا جالبه اگه تو خونه ی همین خانوم مجرد روزی ۳-۴ تا خانوم تردد کنه هیچکس نمیاد بگه خرت به چند.. شاید کلی هم فکر کنن عجب خانومیه!!! تا حالا مرد در خونش ندیدیم!!!

در صورتیکه تو این اوضاع و احوال اگه کسی بخواد محکم کاری کنه و یه حالی هم ببره شاید ترجیح بده همجــ نس خودشو بیاره تو خونه و ببره. (نه فقط تو خونه که بیرون هم همینطور.. چرا که هیچ وقت یه ارشــــــ ادی نمیاد بگه شما دوتا خانوم جوون چه نسبتی با هم دارین که دست تو دست هم دارید تو پارک قدم میزنین اما برعکسش چی؟ اهان همون…)اقلش اینه که جلو در و همسایه حفظ ظاهر کرده و هیچ کی هم عمرا نمیتونه انگشت اتهامی بش نشون بره..

میخواین باور کنین میخواین نکنین ولی من میدونم خیلیا به همین دلیل به سمت این مسئله رفتن. کار به اونایی که گرایش ذاتیشون اینه ندارم…

یادمه دوران دبیرستان خودم میدیدم کسایی رو که بخاطر محدودیت های خانواده و ترس از دیده شدن تو محل با یه پسر و از همه مهمترش گرفتار شدن توسط اون پاترول سفیدای حاشیه لجنی عملا تو نخ هم رفته بودن.. و بارها من داستان عاشق شدن همکلاسیامو به هم دیدم و گرفتن لب و لوچه از هم تو کلاس.. حالا تو خونشون به خودشون مربوطه..

بخاطر شر بودنم تو سال اول راهنمایی اون پاترولا گرفتنم.. خوب صابونشون به تنم خورده بود و دیگه ترسم ریخته بود.. دستشون درد نکنه حال دادن.. ( هی مگس کولی جان.. این ازون افتخارات زندگیه نه؟ یا همون افتضاحات !!!) هرچی هم به عشاق همکلاسی میگفتم بابا بگیرنتون هیچ اتفاقی نمبیفته ولی میگفتن مگه دیوونه ایم با یه پسر واسه خودمون پرونده درست کنیم؟؟؟ به هر حال.. بگذریم..

اونوقت رفیقمون با این همه آزادی که ما تو روابط با جنس مخالف داریم میاد میگه مگه ما تو ایران فلان هم داریم؟؟؟؟؟

پی نوشت ۱. خوب مثل همیشه مدل نوشته های من این مدلی شد.. یه مطلبو یه کمیشو میگم و انتظار دارم خودتون تا تهش تشریف ببرید..

پی نوشت ۲. این متن برعکسش هم صادقه یغنی یه اقای مجرد و تمام موارد بالا..

پی نوشت ۳. از لطف همتون برای پست قبل ممنونم ولی چون خیلی دلی و تو یه حال خاص نوشته بودمش نمیخوام به کامنتاش جواب بدم… اشکال که نداره؟.. تو این پست جبران میکنم :::: )

پی نوشت ۴. بابت اون اقدام رذیلانه و متفقانه با سید بسی حال بردیم و از اظهار لطف خشونت بار همتون که خواستین پوست کله ی نازنینمو بکنین ممنونم ( سرخ پوستای کله پوست کن خودشونو لو دادن:::::::::::::::: ) )

پی نوشت ۵ . آقا من از وقتی نمایشگاه کتاب رو تو مصـــ لی برگزار میکنن عطاش رو به لقاش بخشیدم و نرفتم. اونم منی که هر سال سر و تهمو میزدن زمان نمایشگاه کتاب حد اقل ۶ روزش جام تو نمایشگاه بین المللی بود. یکی بیاد منو درمان کنه اگه درمان پذیرم !!!

پی نوشت دیدنی: پراید و راننده ی پیر و کمک راننده ی عاشق و رد بول و آب سیب !!!ا